بغض سرد
كاش در كتاب قطور زندگی سطری باشیم ماندنی نه حاشیه ای از یاد رفتنی
گاه با یك گل سرخ
گاه با یك دل تنگ
گاه باید رویید
در پس این باران
گاه باید خندید
بر غمی بی پایان..
چند وقتیست كه فولاد شده چینی نازك تنهایی من
که زندگی آنقدر کوتاه است
که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را
باید جشن گرفت
بی وفایی کن وفایت می کنند
باوفاباشی خیانت می کنند
مهربانی گر چه آیینه ی خوشیست
مهربان باشی رهایت می کنند..
باز هم یک شب مهتابی، اما نه یک شب رویایی
باز هم آسمان بارانی، اما باران دلتنگی نه عاشقی
باز هم امروز باز هم فردا، اما اینبار بی هدف تر از گذشته..
انتظار تنها ذکر دقایق بی تو..
و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من
التماس ذکر مقدس چشمانم و چشمانم که از خیسی به رودخانه می مانند
و تنها حسرتی مانده از دقایق، ثانیه ها و ساعتهای با تو بودن
دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم
فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم..
دلم تنگ است
دلم به اندازه تمام قلبها تنگ و دلگیر است
بی قرارم، واسه چشمات ، اون نگاهی که به یه دنیا می ارزه
می خوام از تو بنویسم، اما اسمت که میاد دستم می لرزه
چیکه چیکه آب شدم من، وقتی گفتی نمی خوام با تو بمونم
حالا تنهام، یه پریشون، خیلی وقته که دیگه بی همزبونم
"من هنوز از تو می خونم عاشقونه، جای دستای تو خالی توی خونه"
خواب چشماتو می بینم فردا آفتابیه دنیام
تو میشی تعبیر خوابم میرسم به آرزوهام
میدونم میای دوباره آسمون آفتابی میشه
باز بهار میاد سراغ گلدونای پشت شیشه
چشم به راه تو می مونم اگه میشنوی صدامو
تکیه کن بازم به شونم گوش بده ترانه هامو
یه دریچه مهربونی هدیه کن به خلوت من
"نشو با دلم غریبه سر بزن به غربت من..."
کنار هر قطره اشکم
هزار خاطره دفنه..
گفتی می آیم
می مانم
دیگر نمی روم
و غیر از من هیچکس نیست
نیامدی و من
بر تمامی سادگی ام اشک ریختم..
از او كه رفته نباید رنجشی به دل گرفت، آنكه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد
حتی حق آنكه دیگر دوستمان نداشته باشد
نمی توان از او رنجشی به دل گرفت، بلكه باید تنها از خود رنجید كه چرا نباید آنقدر شایسته
محبت باشیم كه او ما را ترك كند و این خود درد كشنده ایست
صبر نكن هر چقدر هم دیر شده بهش بگو چقدر عاشقشی
چقدر برای تو اهمیت داره چون اگه اون بره دیگه مهم نیست
هر چه قدر كه تو فریاد بزنی و بلند گریه كنی اون دیگه صداتو نمیشنوه
مرگ با ما تا ابد همراه نیست
مرگ جز یه وقفه ی كوتاه نیست
مرگ یعنی لغزش پای حیاط
مرگ یعنی زندگی در خاطرات
دوست دارم منقرض گردد تنم
روح باشد دكمه ی پیراهنم
عشق اینجا طعم عفیون میدهد
بوی صدها استكان خون میدهد
عشق ما اندازه یك "آه " بود
این قصیده اینقدر كوتاه بود؟
من نگاهم سرد و باران خورده شد
او تبسم بر لبش پژمرده شد
ناگهان لرزید دست كینه ام
زخم هق هق، باز شد در سینه ام
عین بغض سرد دلگیران شدم
از خداحافظ مگو، ویران شدم..
خدا همیشه ساكت است
و من خدا را صدا میزنم
و او سكوت می كند
من می گریم
و خدا سكوت می كند
من فریاد می زنم خدا!!
و باز هم سكوت می كند
زمان می گذرد و او همچنان ساكت است
هیچ چیز ویرانگتر از این نیست كه متوجه شویم
كسی كه به آن اعتماد داشتیم عمری فریبمان داده
تو خیال كردی بری دنیا تمومه واسه من
خنده از لب میره شادی حرومه واسه من
| Design By : Pichak |
رفت تا دامنش از گرد زمین پاك بماند 